دکلمه
هایی به مناسبت
روز مبعث
خاتم الانبياء محمد ابن عبد الله (ص)
نورى در تاریكیها
جهان تاريك و پر ظلمت ،
جهان خونرنگ و وحشتناك ، جهان بسيار دهشتزدا، و دلها تنگ و هر چيزى به چشم خلق
نازيباست ، جهان تاريك پر و ظلمت ، و خورشيد زمان چون طشت پر خونى بر آشفته ، و
اندر زير ابر تار و شبرنگى فرو رفته ، دگر بالا بلند قله ها نورى نمى ريزد، و اوائى
نمى آيد، به جز ناله ، به جز شيون ، به جز اه يتيمان گنه نا كرده رنجور، به جز
فرياد دژخيمان و جلادان خون اشام ، اندر زير شلاق ستمكاران بى عرضه گروهى ، برده مى
نالند و خود بر خاك مى مالند، و با اين سرنوشت شوم و نفرت بار و دردانگيز، هم
آغوشند و ميسازند و ميسوزند، و دود تند و باريك و سياه خشم مظلومان ، ز فرش خاك تا
قلب عظيم عرش مى پيچد، جهان غرق است ، جهان غرق است در فخر و مباهات و تكبر، خود
فروشيها، ستم ها، تيره سختيها، شرارت ها، مذلتها جهالت ها، مشقتها، جنايت ها، فقط
ادم كشى ها و نفاق و كينه توزيهاست ، خيانتها، هوسها، دشمنى ها و چپاولهاست ، همه
بت ميپرستند و ره بيگانه مى پويند، و اندر پيش هر موجود نا چيزى به غير از حق ، و
جز معبود و خلاق و پديد ارنده مطلق ، جبين بر خاك ميسايند و رب خويش ميدانند، سراسر
در لجنزارى كثيف و پست ميلولند، و زنها را چو حيوانى بى سبب با مشت ميكوبند، و آنها
را سر ميز قمار خويش ميبازند، مروت مرده ، اثار عطوفت از ميان رفته ، پدر خود گور
فرزند عزيز خويش ميسازد، و او را در دل خاك سياهش ميكند پنهان ، همه با يكديگر دشمن
، همه از يكديگر، حتى همه از خويشتن بيزار، ولى اندر دل هر مرد، بناگه ، نا خود اگه
عشق مواج و خروشانى ، چو يك سيلاب ميجوشد، و نجوا ميكند ملت ، همه در انتظارند و
همه در حسرت ديدار، كه كشتيان طوفان بلا در بحربى ساحل ، بزودى لنگر اندازد، و ما
بيچاره ملت را، از اين بدبختى و ظلم و فريب ثروت اندوزان ، و از دست تبه كاران ،
رهايى بخشيد و گيرد دمار از روزگار ظلم ، رسيد آن لحظه موعود، حرا آغوش خود بگشود و
در يكروز تاريخى برون از شهر مكه ، بر فراز صخره هاى سنگ ، امين خلق ، ظاهر شد، و
همچون سينه سينا، جوانمردان و احرار جهان را شد حرا قبله ، و در اندك زمانى سر بسر
هر جا، هر آنجايى كه ظلمت بود و تاريكى و وحشت بود، سر ا سر نور پاشى كرد و دنيا را
سراسر غرق در نور رسالت ساخت ، حرا آغوش خود بگشود و از حسن دل اراى جمال پاك
پيغمبر، ابر مرد دلاور، مرد علم و دانش و بينش ، يگانه سمبل حريت تاريخ جاويدان ،
نمونه ياور خلق اسير و سته در زنجير، پديد ارنده مكتب ، برا درس خوشبختى ، براى
پاكى و پاكيزگيها، سر بلندى ها برا لغو تبعيضات ، پديد آرند مكتب ، براى فرو مجد و
عزت و ازادگى ها، سر فرازيها، براى قهرمان سازى ، زانسانهاى مستضعف ، زمردان گرفتار
و اسير و در بدر، شلاق خورده ، برده و بدبخت ، پديد ارنده مكتب و يكتا پاكباز
قهرمان كشور توحيد، و الگوى شرافتها محمد (ص ) ، دهر روشن شد، و از ان بى خبر ملت ،
و از ان بى هدف مردم ، ابوذرها نمايان شد، و سلمانها پديد آمد، و مصعب ها كفن پوشيد،،
و ميثم ها تجلى كرد و مالك شربتى نوشيد كز ان ازادگان نوشند، و خون از كربلا جوشيد
و حق رخت عمل پوشيد و شد در مهد ازادى چنان پرورده يك برده ، كه بالا رفت و بالا
رفت تا بام بلندى عشق ، و از آنجا، از آنجا، ان تجليگاه و حدت ، خانه احرار، پيامى
داد بر ابرار و بلند الله اكبر گفت :، يكايك جمله بت هاى حرم با امر پيغمبر، و با
دست تواناى على عليه السلام ان بت شكن رهبر، در افتادند و بشكستند و يكسر سرنگون
گشتند، و شد تنها ملاك برتريها پاكى و تقوى و نزديكى با الله ، نه تزوير و نه زور و
زر، تبسم كرد لاله بار ديگر، شبنمش در گونه غلطيد، ز گلشن خنده زد بلبل ، و گل شد
سينه چاك از عشق ، دوباره شهر عيسى ، شهر موسى ، شهر ابراهيم شد مكه ، و برتر از
همه ، شهر محمد (ص ) گشت ان صحرا، و قبله از براى ملت اسلام شد كعبه ، وزد بر كاخ
ميناى فلك بار دگر خنده ، و ديگر لكه ابر سيه نابود شد رنگش ، و بعد از مرگ خود،
ادم لباس زندگى پوشيد، و شد مصداق كرمنا
(1)
شكفتن وحی
خلوت غار حرا را آشوبى
بر آشفته است ، نسيم آسمانى همراز روحى گشته كه مانوس با آسمان است ، ستاره اى كه
با فروغش آتشكده ها را به دست غروب سپرد و كنگره هاى كاخ استبداد كسرى را فرو ريخت
، اينك پيام رسالت نجوا ميكند. راهى از نور در امتداد آسمان تا زمين مكه و افق تا
افق ، فرشتگان صف در صف از جبرئيل تا ميكائيل و غار حراء در هاله اى از نور، با
خورشيدى در ميان ، جبرئيل ارام بر زمين گام ميگذارد، زمين حرير گون ميشود، نبض زمان
تند ميزند، شب مى گريزد، چلچراغ هستى به استقبال مى شتابد، سفير وحى دفتر مى گشايد،
امين را ميخواند كه : محمد بخوان ! نگار درس ناخوانده با بهت به سفير مينگرد: چه
بخوانم ؟
بخوان بنام خدايى كه خلق از او پيدا شد و اين خلق از او دانا شد.
بدينسان حرا با حريم رسالت ، كعبه امال عشاق ميشود و اولين قطره از درياى بزرگ وحى
درون غار ريزش ميكند و غار به پهناى دريا ميشود.
فروغ نگاهش گرما بخش ساقه هاى شكننده و ظريفى ميشود كه زير خروارها، خاك جاهليت خرد
ميشدند. خنكناى گواراى كلامش ، آتش نمروديان را به خاكستر مى نشاند.
بد بيضائى او بساط سحر و كفر و عناد درهم مى ريزد، دم مصطفائيش ، عطر خوشبوى زندگى
مى پراكند، دلهاى فرو مرده در انتظار قاصد بيداريند.
ارى محمد (ص ) قاصد بيدارى دلها ميشود، ارى محمد (ص ) عازم پيكار با بت ها ميشود.
نور رسالت مصطفى بر بوستان على عليه السلام و فاطمه عليها السلام مى تابد و كوثر
وجود فاطمه عليها السلام عطيه هاى هدايت را بر دنياى ناقص و ابتر مردمان مى بخشايد
صراط مستقيم با نور ترسيم ميشود، از حسن و حسين عليه السلام تا مهدى (عج ) رايت
رسالت از بعثت محمد (ص ) تا ميلاد وارث بر چكاده بلند امامت به اهتزاز مى آيد و
ميلاد قائم (عج ) بر گوش بازنشسگان از حقيقت سيلى مى نوازد.
حضور حجت ، پاى بهانه گيرى را به زنجير ميكشد، انسان براى گريز از خسران دل ! ولايت
ولى عصر مى سپارد تا با استمداد از ابا صالح در زمره صالحين باشد.
صاحب از وراى زمان و اعصار و تاريخ ، جانها را تصاحب ميكند.
بعثت و حضور محمد (ص )، فروغ چشمان كم سوى منتظران سوخته در هجران منتظر قائم ميشود
و عزيز مصر را به كنعان وجود مى خواند.
اينك همان چشمان كه به التماس نجات بر استان حرا مى نگريست در افق اعلى به انتظار
آمدن منجى كه وارث بزرگ بعثت است لحظه شمارى مى كند.
ارى مهدى خواهد آمد، منتقم خواهد آمد و به اسم رب كتاب قطور رحمت و محبت را بر تمام
كائنات خواهد خواند.
بعثت پيامبر، غلبه نور بر ظلمت و تاريكی
در تاريكي و ظلمت غاري
دور، در دل كوههاي سياه و خاكستريسرزميني ناآشنا مردي در تنهايي خويش با معبودش
نجوا ميكرد و عظمتش را ميستود، مردي از جنس خاك اما نشسته بر بال ملائك، كه اگر
نبود وجودش،هرگز دنيا خلق نميشد! در سكوت و تنهايي، در نهايت هوشياري و در كمال
ناباوري، به ناگاه صداي رسا و ملايم را در فضاي "حرا" شنيد:
"اقراء باسم ربك الذي خلق ..." بخوان، به نام پروردگارت، پروردگاري كه تو و همه
انسانها را خلق كرد، بخوان و او را به بزرگي ياد كن، كسي كه به تو خواندن را
آموخت.
با صدايي لرزان و پر التهاب پرسيد; بخوانم؟ چگونه بخوانم در حالي كه خواندن
نميدانم!
وهمي بود؟ پنداري بود؟ رويايي ؟ و يا رسالتي آغاز شده بود ؟ رسالتي كه محمد(ص)
ميبايست بار سنگينش را بر دوش كشد و پيش از او پيامبراني همچون عيسي(س) و موسي (س)
بشارتش را داده بودند!
نه وهم بود و نه رويا و نه خواب، كه يك "تكليف" بود. تكليفي كه خداي قادر سبحان به
بهترين بندگانش آن را واگذار كرده بود، تكليفي از جنس خدا! نوري از آسمان به زمين !
ابلاغ پيامي كه پايههايش بر خواندن استوار ميشد و تكليفي كه ابتدايش علم و آگاهي
و انديشه و دانش بود.
موجي از ترس و دلهره بر دل محمد(ص) افتاد و او را در ترديد و گمان فرو برد.
"جبرييل" با طنين رساي خود، نغمهي "بخوان" را بر محمد (ص) زمزمه كرد، ناگهان بر
اندام محمد(ص) لرزهاي افتاد و بر پيشانيش عرق سردي نشست، و او سراسيمه و در حالي
كه همچنان ميلرزيد به خانه "خديجه" پناه برد! نميدانست چه بگويد و چه بكند، لرزه
امانش نميداد، به ناچار خود را بر لفافهاي بپيچد.
بانگ امين خدا بر محمد امين، او را به خود آورد كه;" يا ايهاالمدثر، قم فانذر، فلا
ربك فطهر"اي به خود پيچيده ! بدان كه هيچ چيز و هيچ كس به جز پروردگارت نميتواند
تو را پناهنده باشد و به تو آرامش بدهد، برخيز و مردم را بشارت بده و خداي خود را
به پاكي ياد كن.
محمد(ص) از جانب پرورگار و براي انذار و هدايت مردم ماموريتي بس دشوار يافتهبود و
ميبايست كه بر اين ماموريت استقامت كند، همانطور كه به او امر شده و دستور داده
شد،"فاستقم كما امرت".
بدين سان محمد(ص)برانگيخته شد تا علم و آگاهي بر سرير ظلمت و تاريكي بنشاند و در
مسير هدايت انسان از هيچ چيز فرو نگذارد.
به گواه تاريخ اين روز بزرگ در بيست و هفتم ماه رجب و سيزده سال قبل از هجرت و
زماني كه پيامبر چهل سال بيش نداشت، صورت گرفت.
محمد(ص)در دوراني به رسالت مبعوث شد كه جهل و ناداني بر اجتماع انسانها
سايهافكندهبود و نهتنها سرزمين نجد (عربستان) بلكه بسياري از سرزمينهاي ديگر در
گمراهي بسر ميبردند.
آيين و سنتهاي ناپسند و غيراخلاقي رواج يافته و ثروت اندوزي و تفاخر به حد اعلاي
خود رسيده بود.
مردم در جامعهاز امنيتاجتماعي برخوردار نبودند و از آزادي و استقلال نيز خبري
نبود. نظامسياسي و اجتماعي تنها در قبيلهها پايهريزي ميشد و بزرگ قبيله تنها
كسي بود كه قانون اجتماعي را تنظيم ميكرد.
شعار "الحق لمن غلب"، حق با كسي است كه زورش بيشتر است در آن سرزمين طنينانداز بود
و آن كه زر و ثروتش بيشتر بود حرفش خريدار داشت و بينوايان بردگان آن جامعه بودند.
نظامبردهداري، تبعيضهاي اجتماعي و نيز تقسيمبندي انسانهابه "فقير" و "غني "
عرف جامعه آن روز بود.
مردم قبايل به ثروت و "نسب" به يك ديگر تفاخر ميكردند و آنجا كه كم مي آوردند،
مردگان قبرستان هايشان را نيز به رخ يكديگر ميكشيدند! (الهيكم التكاثر، حتي زرتم
المقابر)
از دانش تنها شعر و شاعري مفهوم داشت و كلمات تنها براي استهزا و تفاخر بكار گرفته
ميشدند،علم و انديشه در ديرها و معبدها محبوس بود و تنهااعراب بيابان گرد و برخي
از قبيلهها به فصاحت كلام مشهور بودند.
در تجارت و سوداگري ، ربا رايج بود و اين شيوه در داد و ستد بر سود عادلانه، غلبه
داشت.
خوشگذراني، ميگساري، باده نوشي و بيارادگي در جامعه رواج داشت، زنان از هيچ
جايگاهاجتماعي برخوردار نبودند و تنها براي تطميع مردان مورد استقبال قرار
ميگرفتند و دختران نيز مايهشرمساري خانواده بودند و به همين دليل زنده بگور
ميشدند!
در چنين زماني بود كه محمد (ص) مبعوث شد و رسالتي بس دشوار به او ابلاغ شد.او مامور
شد كه در برابر تمام بيعدالتيها بايستاد و با جهل و خرافه و تبعيض مبارزه كند.
اصليترين رسالتش، سفارش به اخلاق و ترويج خوبيها بود به طوري كه خطاب به مردم
فرمودند: "من مبعوث نشدم مگر براي كامل كردن اخلاق."
دانش مبتني بر وحي، سيماي آرام و چهرهي متين،تواضع و خشوع براي مومنان و خشم و شدت
براي كافران، رافت و مهرباني با بيچارگان و درماندگان و يتيمان و تقدم در سلام،
ايجاد حقوق برابر براي همه و تثبيت فرهنگ آزادي در جامعه، توجه به حقوق همسايه و
تكريم بردگان و نيز انجام صله رحم از خصايص ويژه پيامبر اكرم بود كه بعد از رسالتش
موجب جذب مردم به آييناسلام ميشد.
همواره مردم را به فراگرفتن دانش و سواد تشويق كه نه تكليف ميكرد، تفكر و انديشه
را برترين عبادات بر ميشمرد و ميان مردمان دانا و نادان، تفاوت قايل بود.
مبعوث شدن و آمدنش غلبهنور بر ظلمت بود و نويد سروري مستضعفان در جهان، بعثت
اتفاقي نبود كه در يك روز افتاده باشد كه رويدادي در تمام تاريخاست، و در اين روز
بايد كه خوب ديد و شنيد آنچه را فرشتگان ندا ميدهند و فرا رسيدنش را بر زمينيان
شادباش ميگويند.مبعث ختم رسل، خير بشر و عصاره خلقت، مبارك.