مقاله
های روز مبعث
بعثت پيامبر،
بارقه ى نور علم و نبوت بر ظلمت جهالت
به نام خدا
"اقراء" بخوان ، به نام پروردگارت ، پروردگارى که تو و همه انسان ها را خلق کرد،
بخوان و او را به بزرگى ياد کن ، کسى که به تو خواندن را آموخت. اين جملات زمانى بر
محمد (ص ) خوانده شد که او از خواندن و نوشتن چيزى نمى دانست.
بخوانم ؟ چگونه بخوانم در حالى که ; با صدايى لرزان و پر التهاب پرسيد !خواندن نمی
دانم
آيا رسالتى که محمد (ص ) مىبايست بار سنگينش را بر دوش مىکشيد و پيش از او
پيامبرانى همچون عيسى (س ) و موسى (س ) بشارتش را داده بودند پايه هايش بر خواندن
استوار مىشد و آن چه را که به او تکليف شده بود ابتدايش علم و آگاهى و انديشه و
دانش بود؟ موجى از ترس و دلهره بر دل محمد (ص ) افتاد و او را در ترديد و گمان فرو
برد.
جبرييل که با طنين خود، نغمه ى"بخوان " را بر محمد (ص ) زمزمه کرد،بر اندام او
آگاهانه لرزه اى افکند و بر پيشانيش عرق سردى را افشاند و او را وادار کرد که خود
را بر لفافه اى بپيچد.
اى محمد (ص ) بدان که ; بانگ امين خدا بر محمد امين ، او را به خود آورد که هيچ چيز
و هيچ کس به جز پروردگارت نمىتواند تو را پناهنده باشد و به تو آرامش بدهد، برخيز و
مردم را بشارت بده و خداى خود را به پاکى ياد کن .
محمد (ص ) از جانب پرورگار و براى انذار و هدايت مردم ماموريتى بس دشوار يافته بود
و مىبايست که بر اين ماموريت استقامت کند، همانطور که به او امر شده و دستور داده
شد.
بدين سان محمد (ص )برانگيخته شد تا علم و آگاهى بر سريرظلمت و تاريکى بنشاند و در
مسير هدايت انسان از هيچ چيز فرو نگذارد.
به گواه تاريخ اين روز بزرگ در بيست و هفتم ماه رجب و سيزده سال قبل از هجرت و
زمانى که پيامبر چهل سال بيش نداشت ، صورت گرفت .
محمد (ص )در دورانى به رسالت مبعوث شد که جهل و نادانى بر اجتماع انسان ها سايه
افکنده بود و نه تنها عربستان بلکه بسيارى از سرزمين هاى ديگر در گمراهى بسر می
بردند.
آيين و سنت هاى ناپسند و غيراخلاقى رواج يافته و ثروت اندوزى و تفاخر به حد اعلاى
خود رسيده بود.
مردم در جامعه از امنيت اجتماعى برخوردار نبودند و از آزادى و استقلال نيز خبرى
نبود.
نظام سياسى و اجتماعى تنها در قبيله ها پايه ريزى مىشد و بزرگ قبيله تنها کسى بود
که قانون اجتماعى را تنظيم مىکرد.
آن که زر و زورش بيشتر بود حرفش خريدار داشت و آن که اين ها را نداشت برده ى بىچون
و چراى زورمداران بود.
نظام برده دارى و تبعيض هاى اجتماعى و نيز تقسيم بندى انسان هايکى از قوانين محکم
در نظام سياسى بشمار مىرفت .
از دانش تنها شعر و شاعرى مفهوم داشت و کلمات تنها براى استهزا و تفاخر بکار گرفته
مىشدند.
علم و انديشه در ديرها و معبدها محبوس بود و تنها اعراب بيابان گرد و برخى از قبيله
ها به فصاحت کلام مشهور بودند.
در تجارت و سوداگرى ، ربا رايج بود و اين شيوه در داد و ستد بر سود عادلانه ، غلبه
داشت .
خوشگذرانى، مىگسارى، باده نوشى و بىارادگى در جامعه رواج داشت ، زنان و دختران از
هيچ جايگاه اجتماعى برخوردار نبودند و تنها براى تطميع مردان مورد استقبال قرار
مىگرفتند.
در چنين زمانى بود که رسالت پيامبر به او ابلاغ شد و بعثت او آغاز شد و نبى اکرم (ص
) با دانشى که در کتاب الهى جمع شده بود به تبليغ رسالتى که بر عهده اش گذاشته شده
بود، پرداخت .
رسول خدا (ص ) اصلىترين وظيفه رسالت و نبوتش را تکميل کردن کارهاى خوب و اخلاقى ذکر
فرموندند و خطاب به مردم گفتند : من مبعوث نشدم مگر براى کامل کردن اخلاق .
دانش مبتنى بر وحى، سيماى آرام و چهره ى متين ،تواضع و خشوع براى مومنان و خشم و
شدت براى کافران ، رافت و مهربانى با بيچارگان و درماندگان و يتيمان و تقدم در سلام
، ايجاد حقوق برابر براى همه و تثبيت فرهنگ آزادى در جامعه ، توجه به حقوق همسايه و
تکريم بردگان و نيز انجام صله رحم از خصلت هاى ويژه پيامبر اکرم بود که بعد از
رسالتش موجب جذب مردم به آيين اسلام مى شد.
توصيه پيامبر به مردم ، فراگرفتن دانش و سواد و تفکر و انديشه بود بطورى که
مىفرمودند : از گهواره تا گور دانش بياموز و هرگاه تصميم به انجام کارى گرفتى، در
سرانجام و عاقب آن کار نيک بيانديش.
( علیرضا جباری )
******************
مبعث حضرت محمد
(ص)
حضرت محمد بن
عبدالله بن عبدالمطلب (ص) ، آخرین پیامبر الهی است ، كه برای هدایت بشر و راهنمایی
دایمی انسان ها ، از سوی پروردگار سبحان برانگیخته شد . نام مباركش : محمد . در
تورات و برخی از كتاب های آسمانی " احمد " نامیده شده است .
هم چنین مادرش
آمنه بنت وهب ، پیش از نامگذاری وی توسط عبدالمطلب به محمد ، وی را " احمد " نامیده
بود . (۱) كنیه اش : ابوالقاسم و ابو ابراهیم . القاب شریفش : رسول الله ، نبی الله
، مصطفی ، محمود ، امین ، امی ، خاتم و (۲) حضرت محمد (ص) ، به روایت شیعه در ۱۷
ربیع الاول و به روایت اهل سنت در ۱۲ ربیع الاول عام الفیل در مكه معظمه دیده به
جهان گشود . (۳)
پدرش عبدالله بن
عبدالمطلب ، دو ماه پیش از تولد وی ، از دنیا رفته بود . مادرش آمنه بنت وهب بن عبد
مناف ، از بانوان صالحه ، جلیل القدر و عاقله بود و در طهارت و تقوا در میان بانوان
قریش ، كم نظیر و سرآمد همگان بود . وی نیز ، پس از دو سال و چهار ماه و به روایتی
، پس از شش سال از تولد تنها فرزند دلبندش حضرت محمد (ص) ، بدرود حیات گفت . (۴)
كفالت حضرت محمد (ص) بر عهده جدش عبدالمطلب بود و پس از وفات عبدالمطلب ، بر عهده
فرزندش ابوطالب ، قرار گرفت . (۵) به هر روی ، آن حضرت در ۲۷ رجب سال چهلم عام
الفیل ( مطابق با سال ۶۱۰ میلادی ) ، در چهل سالگی به رسالت مبعوث شد .
آن حضرت در حالی
كه در غار حرا ، در حوالی مكه معظمه ، به عبادت و نیایش می پرداخت ، جبرئیل امین بر
وی نازل شد و بر وی آیاتی از قرآن مجید را به عنوان طلیعه و آغاز كتاب هدایت و
سعادت ، بخواند و وی را به كسوت نبوت مفتخر ساخت .
نخستین آیاتی كه
بر آن حضرت فرود آمد ، آیه های سوره ۹۶ قرآن مجید ، یعنی سوره علق بود (۶) و در آن
آمده است : بسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحیمِ . اِقْرَاْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذی
خَلَقَ . خَلَقَ الْاِنسانَ مِنْ عَلَقَ . اِقْرَا وَ رَبُّكَ الْاَكْرَمُ .
اَلَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ به روایتی ، جبرئیل امین با هفتاد هزار فرشته و
میكائیل با هفتاد هزار فرشته فرود آمدند و برای آن حضرت ، كرسی عزت و كرامت آوردند
و تاج نبوت و رسالت را بر سر آن بزرگوار گذاشتند و لوای حمد را به دستش داده و
گفتند بر فراز این كرسی برو و خدایت را سپاس گو .
به روایت دیگر ،
آن كرسی از یاقوت سرخ و پایه ای از آن از زبرجد و پایه ای از مروارید بود و چون
فرشتگان به سوی آسمان صعود كردند ، آن حضرت از كوه حرا ، پایین آمد و انوار جلال ،
او را فراگرفته بود ، به طوری كه كسی توان نظر كردن به چهره مباركش را نداشت و بر
هر درخت ، گیاه و سنگی كه می گذشت ، وی را سجده می كردند و با زبان فصیح می گفتند :
السلام علیك یا نبی الله ، السلام علیك یا رسول الله . همین كه وارد خانه شد ، از
نور چهره مباركش خانه خدیجه كبری (س) منور شد و آن بانوی پرهیزكار پرسید : ای محمد
! این چه نوری است كه در تو مشاهده می كنم ؟ حضرت فرمود : این نور پیامبری است ،
بگو : لا اله الله ، محمد رسول الله .
خدیجه گفت : من
سال هاست ، كه پیامبری تو را می دانم و هم اكنون نیز شهادت می دهم كه خدایی جز
خداوند یكتا نیست و تو رسول و پیامبر خدایی . بدین گونه ، خدیجه نخستین كسی بود كه
به همسرش حضرت محمد (ص) ایمان آورد . (۷) از میان مردان نیز امام علی بن ابی طالب
(ع) ، به محض دیدن چهره نورانی پیامبر (ص) به وی ایمان آورد و شهادتین را بر زبان
جاری كرد . از آن پس ، پیامبر (ص) در كنار خانه خدا نماز می گذارد و خدیجه (س) و
علی (ع) بر او اقتدا می كردند و نماز می خواندند . (۸) این سه نفر ، با جان و مال و
هستی خویش اسلام را پرورانده و فراگیر نمودند .
۱- فرازهایی از
تاریخ پیامبر اسلام(ص) (جعفر سبحانی)، ص ۵۹
۲- كشف الغمه (علی
بن عیسی اربلی)، ج۱، ص ۱۰
۳- كشف الغمه، ج۱،
ص ۱۷؛ منتهی الآمال (شیخ عباس قمی)، ج۱، ص ۱۳؛ تاریخ ابن خلدون، ج۱، ص ۳۸۳؛
فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، ص ۵۹
۴- منتهی الآمال،
ج۱، ص ۴۴؛ فرازهای از تاریخ پیامبر اسلام(ص)، ص ۶۷
۵- همان و تاریخ
ابن خلدون، ج۱، ص ۳۸۴ ۶- فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام(ص)، ص ۹۳؛ تاریخ ابن
خلدون، ج۱، ص ۳۸۵
۷- منتهی الآمال،
ج۱، ص ۴۷
۸- فرازهایی از
تاریخ پیامبر اسلام(ص)، ص ۹ (1)
******************
زبان
وحى
زبان،آسانترين وسيله انتقال مفاهيم ذهنى در انسان به شمار مىرود وسادهترين
ابزارى است كه آدمى مىتواند در حيات اجتماعى،معانى متصوره خويش را مورد تبادل و
تفاهم قرار دهد.مساله خطير تفهيم و تفهم كه لازمه زندگىاجتماعى است تنها از همين
راه است كه سهل و ساده انجام مىگيرد. لذا خداوندپس از نعمت آفرينش،آن را از
بزرگترين نعمتها ياد كرده است الرحمان. علمالقرآن.خلق الانسان.علمه
البيان(1)،پروردگارى كه گستره رحمت او موجب گرديد تا قرآن را به انسان
بياموزد،بزرگترين نعمتى را كه پس از نعمت آفرينش به او ارزانىداشت،نعمتبيان بود.
شرايع الهى كه
براى انسانها آمده و با آنان سخن گفته،از همين شيوه معمولى ومتعارف بهره جسته
است." و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم(2)،و هيچ پيامبرى را نفرستاديم
مگر آن كه با زبان مردم خويش سخن گويد،تا[بتواند پيام الهىرا]براى آنان روشن
سازد".از اين رو زبان شريعت همان زبان مردم است و چون روىسخن با مردم است،بايد با
زبانى قابل فهم ارائه گردد.
قرآن در ميان قوم
عرب نازل گرديد و با زبان عربى رسا و آشكار بر آنان عرضهشده است.
انا انزلناه
قرآنا عربيا لعلكم تعقلون (3) "، ما ، قرآن را به زبان عربى و روشن فرستاديم
تابتوانيد آن را درك كنيد".
انا جعلناه
قرآنا عربيا لعلكم تعقلون(4)، "ماآن را قرآنى عربى قرار داديم تا بتوانيد[پيام]آن
را دريافت داريد."
به علاوه خداوند
زبان قرآن را زبان عربى آشكار معرفى كرده است: و هذا لسان عربي مبين(5)
مبينبهمعناى آشكار است.
نزل به الروح
الامين.على قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربيمبين(6) ، "روح الامين[ جبرئيل] آن
را بر دلت نازل كرد تا[در نافرمانىها] از هشدار دهندگان باشى[و آن را] با زبان
عربى آشكار [آورد]".
و لقد يسرنا
القرآن للذكرفهل من مدكر(7)، "و قرآن را براى پند آموزى سهل و آسان كردهايم،پس
آيا پند گيرندهاىهست؟".
فانما يسرناه
بلسانك لعلهم يتذكرون (8)، "در حقيقت[قرآن]را بر زبان تو سهل وآسان گردانيديم،اميد
كه پند گيرند". قرآنا عربيا غير ذي عوج لعلهم يتقون(9)، "قرآنىعربى بىهيچ
پيچيدگى[رسا و روشن]،باشد كه آنان راه تقوا پويند".
لذا بايد
گفت:زبان وحى-يا زبان قرآن-همان زبان عرف عام است (10)كه موردخطاب قرار گرفتهاند
كه سهل و آسان و بدون پيچيدگى در بيان بر آنان عرضه شده.
البته هر يك بر
وفق استعداد خود از آن بهرهمند مىشوند. انزل من السماء ماء فسالتاو
ديةبقدرها(11)، "از آسمان، باران [رحمت] را فرو فرستاد و بستر رودها هر يك، به
اندازه گنجايش خود روان شدند.
خداوند اين آيه را
به عنوانمثلآورده است.
باران رحمت كنايه
از قرآن و شريعت،و بستر رودها كنايه از استعدادهاى متفاوت انسانها است تا هر يك بر
حسب ظرفيت و اندازه پذيرايى خود از آن بهره گيرد. لذادر پايان مىگويد: كذلك يضرب
الله الامثال، اين گونه است كه خداوند مثلهامىآورد،يعنى با ضرب المثل(مثل
زدن)واقعيتحال را روشن مىسازد،زيراگفتهاندالمثال يوضح المقال،مثال آوردن گفتار
را روشن مىسازد.
آرى قرآن،ظاهرى
دارد و باطنى (12)،كه ظاهر آن براى همه آشكار است ولى عمقباطن آن به انديشه و تدبر
بيشترى نياز دارد.در جاى جاى قرآن دستور تعمق و تدبردر آيات آن داده شده : افلا
يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها(13)، آيا در قرآن نمىانديشند، يا[مگر] بر
دلهاى شان قفلهايى نهاده شده است؟!.
همچنين محكمى
دارد و متشابهى (14).محكم آن دلالتى رسا و متشابه آن پيچيده است و دانش و بينش
بيشترى لازم دارد تا غبار تشابه زدوده شود.ولى با اين وصف هرگز راهرسيدن به حقايق
نهفته و آشكار قرآن بر كسى بسته نيست و به ابزار فهم و وسايل رهيابى كه در اختيار
دارد بستگى دارد. اين كه در حديث آمده:العبارة للعوامو الاشارة للخواص (15)به
همين حقيقت اشارت دارد،يعنى مفهوم ظاهرى آن براىهمگان است كه نگرشى سطحى دارند.
ولى عمق باطنى آن براى اهل تخصصاست كه با ابزار دانش و بينش،و انديشيدن در نكتهها
و ظرافتهاى قرآن،حقايق آن را به دست مىآورند.
آن چه گفته شد،بر
وفق مقتضاى حكمت الهى است تا سخنى را كه براى مردمگفته،بر ايشان قابل فهم باشد.به
علاوه صفحه بلند تاريخ خود گواه است كه مردم هرزمان،زبان پيام الهى را كه بر دست
پيامبرانشان بر آنان عرضه مىشده فهميدهاند، وهيچگاه در تاريخ ثبت نشده كه پيروان
پيامبرى گفته باشند:زبان پيامى كه آوردهاىبراى ما مفهوم نيست!
ولى اخيراً
شبههاى مطرح شده كه زبان وحى قابل فهم نيست،جز مفهوم ظاهرى آن(در حد ترجمه)كه راه
رسيدن به حقيقت آن براى بشريتبسته و درك آن ميسور نمىباشد.
مىگويند:وحى چون
پيام الهى و سخن از ماوراى جهان طبيعت است،نمىتواند نمايانگر مفهوم حقيقى آن
باشد.زيرا واژههاى به كار رفته در لسانشريعت،براى مفاهيمى وضع شده است كه با جهان
حس و عالم شهود سنخيت(همگونى)دارد و با آن چه در پس پرده غيب وجود دارد سنخيتى
ندارد و اينناهم گونى ميان اين دو گونه مفاهيم،دلالت الفاظ و عبارات به كار رفته
در زبان وحىرا از كار مىاندازد.مىگويند:پر پيدا است كه كار برد اين گونه واژهها
بر پايه استعاره وتشبيه امور نامحسوس به اشيا محسوس نهاده شده است و هرگز نمىتواند
لفظ مستعار نمايانگر كامل مفهوم مستعار له باشد.برخى زبان وحى را زبان رمز دانسته
اند كهكشف آن براى هر كس ميسور نيست.برخى فراتر رفته زبان وحى را تمثيلى و
تخيلىمحض گرفتهاند كه اصلاً از واقعيتى حكايت ندارد،جز ترسيم مجرد ذهنى
همانندكتابكليله و دمنهكه مطالب اخلاقى و تربيتى را در قالب تصوير ذهنى درآورده
است.در نتيجه نمىتوان از ظاهر تعابير كتب آسمانى،به حقيقتى ثابت پىبرد،و با اين
شيوه خواستهاند تا برخى ناهنجارىها(خلاف واقعيتها كه احياناً دراين كتب به چشم
مىخورد)توجيه كنند و برخى اشكالات وارد بر كتب عهدين را مرتفع سازند.دنباله روها
گمان بردهاند كه مىتوان همين شيوه را درباره قرآن نيزبه كار برد!در جاى خود
(16)مشروحا در اين باره سخن خواهيم گفت.در اين جا بحثمختصرى مىآوريم:
زبان وحى به ويژه
قرآن كريم،بر حسب موضوع سخن،مختلف است كه مىتوانآن را اجمالاً به چهار بخش تقسيم
كرد:
1- احكام و
تكاليف:كه مرتبط به رفتار انسانها و تنظيم حيات اجتماعى است.
قرآن در اين بخش
كاملاً صريح و رسا سخن گفته است،زيرا دستورالعملهايى است كهبايد انسانها(مخاطبين
اصلى كلام) به خوبى درك كنند تا بتوانند به درستى انجامدهند،مانند: يا ايها الناس
اعبدوا ربكم الذي خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون(17)هر كه زبان عربى بداند،به
خوبى مىفهمد كه روى سخن در اين آيه،با همه مردم است تا تنها خدايى را پرستش كنند
كه آفريدگار جهانيان است،چه حال و چهگذشتگان.باشد تا حالت تقوى(پروا)در آنان پديد
آيد.زيرا هر كه خدا را پروا داشتهباشد،در زندگى پروا دارد و به درستى رفتار
مىكند.
فهم محتوايى اين
قبيل آيات،همانند آيه احل الله البيع و حرم الربا(18) و غيره،براى عرب زبانان و
عربى دانان كاملاً سهل و ساده است و هرگز با دشوارى مواجهنمىشوند،مگر براى شناخت
كم و كيف انجام اين گونه دستورات كه با مراجعه بهتوضيحاتى كه در سنت آمده است روشن
مىگردد.
2- امثال و حكم:
كه به منظور پند و اندرز و بيدار شدن ضمير انسانها در قرآنآمده است.اين بر دو
گونه است:گاه از واقعيتهاى حيات بهره گرفته و به انسانهاهشدار مىدهد تا از گذشته
عبرت بگيرند. زيبايىها و زشتىهاى گذشته تاريخانسان را،در جلوى چشم وى قرار
مىدهد تا از آن پند گيرد. خوبىها را دنبال كند واز بدىها دورى جويد و گذشته
ناگوار خود را تكرار ننمايد.سر گذشت بنىاسرائيل و اقوام مشابه كه در قرآن بسيار
از آن ياد شده و نكوهش گرديده به همين منظوراست.واقعيتهايى است كه جوامع بشرى بايد
از آن پند گيرند و دگر بار گذشتهخود را تكرار ننمايند.
درباره اهل كتاب
كه گذشته رسواى خود را تكرار مىكردند،مىفرمايد: يسالكاهل الكتاب ان تنزل عليهم
كتابا من السماء،فقد سالوا موسى اكبر من ذلك فقالوا ارنا اللهجهرة(19)،اهل كتاب
از تو مىخواهند تا نوشتهاى از آسمان بر آنان فرود آورى،البته ازموسى درخواستى
بزرگتر نمودند و گفتند:خدا را آشكارا به ما بنماى!.
درباره اعراب مشرك
مىگويد: و قال الذين لا يعلمون لو لا يكلمنا الله او تاتينا آية،كذلك قال الذين
من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم(20) ،افراد نادان گفتند:چرا خدا با ماسخن
نمىگويد؟يا براى ما نشانهاى نمىآيد؟كسانى كه پيش از اينان بودند[نيز]مانند همين
گفته[بى جا]ايشان را مىگفتند،[زيرا]دلها[و انديشهها]شان به هممىماند.
درباره ويرانههاى
باقى مانده از قوم لوط كه در معرض ديد مشركان بوده هشدارمىدهد: وانكم لتمرون
عليهم مصبحين و بالليل افلا تعقلون(21)،صبحگاهان و شامگاهانبر[آثار ويران شده]آنان
مىگذريد،آيا[عبرت نمىگيريد و]نمىانديشيد؟!.
و درباره مقايسه
مشركان با آل فرعون كه گم راهى را براى خويش انتخاب نمودندفرموده: ذلك بما قدمت
ايديكم و ان الله ليس بظلام للعبيد. كداب آل فرعون و الذين منقبلهم كفروا بآيات
الله فاخذهم الله بذنوبهم ان الله قوي شديد العقاب. ذلك بان الله لم يكمغيرا نعمة
انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم و ان الله سميع عليم. كداب آل فرعونو الذين
من قبلهم كذبوا بآيات ربهم فاهلكناهم بذنوبهم(22)،اين[اشاره به كيفر الهى]دست
آوردهاى پيشين شماست،و[گرنه]خدا بر بندگان[خود]ستمكار نيست.
همانند رفتار
پيروان فرعون و پيشينيان آنان،به آيات خدا كفر ورزيدند،پس خدا به[سزاى]گناهانشان
گرفتارشان كرد.خدا نيرومند و سخت كيفر است.اين[كيفر]بدان جهت است كه خداوند نعمتى
را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمىدهد،مگرآن كه آنان آن چه را در دل دارند
تغيير دهند[يعنى تغيير حالت و تغيير جهت دهند]و خدا شنواى دانا است. [رفتارى]چون
رفتار فرعونيان و پيشينيان آنان كه آيات پروردگارشان را تكذيب كردند،پس ما آنان را
به[سزاى]گناهانشان هلاك كرديم.
گونه ديگرضرب
المثل،مثل زدناست و عبارت است از ترسيم حالت ووضعيتى خاص كه گوينده،آن را به
تصوير مىكشد و پيام خود را در قالب آن بيانمىدارد.قرآن در توانايى ترسيم هنرى و
گويا نمودن ضرب المثلها تا سر حد اعجازپيش رفته است. ضرب المثل،گرچه جنبه تخيلى
دارد،ولى خود يك نوع پيامرسانى است كه در قالب هنر،اين رسالت را ايفا مىكند.در
واقع ابزارى است كه پيامرسان از آن استفاده مىكند. قرآن به نحو احسن از اين ابزار
توانا بهره گرفته و درترسيم حالات اشخاص يا گروهها با بهترين وجهى هنر تصوير را به
كار برده است (23).
قرآن در آيههاى
16 تا 20 سوره بقره،به دو گونه حالت منافقين را به تصويركشيده است.دو حالت درونى و
برونى نگران كننده كه منافق را فرا گرفته،با كيفيتى شيوا و رسا ترسيم شده است.
در سوره
ابراهيم،بيهوده بودن كارهاى كافران را با ضرب المثل،حالت تجسمىبخشيده؛ مثل الذين
كفروا بربهم،اعمالهم كرماد اشتدت به الريح في يوم عاصف لا يقدرونمما كسبوا على
شيء ذلك هو الضلال البعيد(24)،مثل كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند،كردارهايشان
به خاكسترى مىماند كه بادى تند در روزى طوفانى بر آن بوزد.ازآن چه به دست
آوردهاند هيچ[بهرهاى] نمىتوانند برد.اين است همان گمراهى دورو دراز.جالب آن كه
از همان نخست،اعمال آنان را به خاكستر تشبيه كرده است كهحالت فنايى آتش سوخته را
مىرساند!در سوره بقره،كمك رسانى به بينوايان را كهتوام با منت گذارى و آزردن خاطر
آنان انجام گيرد،به بخششهاى رياكارانه(خود نمايى)تشبيه نموده،آن گاه در قالب هنرى
ترسيم،بيهوده بودن آن را تجسمبخشيده است: فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاصابه وابل
فتركه صلدا لا يقدرون علىشيء مما كسبوا و الله لا يهدي القوم الكافرين(25)،پس
مثل او هم چون مثل سنگ خارايىاست كه بر روى آن،غبار خاكى[نشسته]است،و رگبارى به آن
رسيده و آن[سنگ]را شفاف و صاف بر جاى گذارده است. آنان[ رياكاران]نيز از آن چه به
دستآوردهاند بهرهاى نمىبرند،و خداوند،كافران را هدايت نمىكند.
اين گونه ضرب
المثلهاى ترسيمى در قرآن فراوان است و لقد ضربنا للناس فيهذا القرآن من كل مثل
لعلهم يتذكرون(26).در جاى ديگر مىگويد: و لقد صرفنا للناس فيهذا القرآن من كل
مثل(27)،يعنى مثلهاى گوناگونى آوردهايم،باشد تا ضمير خفتهانسانها را بيدار
سازيم.
اين دو بخش از
آيات قرآنى(بخش بيان احكام و تكاليف و بخش حكم ومواعظ)كاملاً براى مردم آن روز-كه
مخاطبين قرآن بودند-و نيز براى همگان تاابديت روشن و آشكار است و آيه" بلسان عربي
مبين(28)،به زبان عربى رسا و آشكار"براى هميشه جريان دارد.
اين دو بخش از
گفتار قرآن،اكثريت قاطع آيات قرآن را فرا مىگيرد وهيچ گونه ابهامو دشوارى در فهم
آن براى هيچ كس وجود ندارد.تنها آشنايى با لغت عرب ياترجمه قرآن به زبان
خواننده،براى بهرهمند شدن از آن،كافى است.
مىماند دو بخش
ديگر(بخش سخن از جهان غيب و بخش معارف)كه بيشتراز ابزار استعاره و تشبيه و كنايه
استفاده شده است. ولى شيوههاى به كار رفته همانشيوههاى متعارف و شناخته شده نزد
عرب بوده است كه ظاهرى آشكار و باطنىژرف دارند،و هر كس به اندازه ظرفيتخود از آن
بهرهمند مىگردد.در زيرنمونههايى از آن را مىآوريم:
3- سخن از سراى
غيب: قرآن و هر كتاب آسمانى چون از جهان غيب پيامآوردهاند،ناگزير از آن جهان
شمهاى بازگو كردهاند.البته اين واژهها و الفاظى كه براىتوصيف جهان غيب به كار
رفته،براى مفاهيمى وضع شدهاند كه متناسب با عالمحس و شهود است و نمىتوانند كاملا
بازگو كننده مفاهيمى باشند كه در سراىغيب جريان دارد.به علاوه ،ابزار درك ساكنين
اين جهان،چه ظاهرى (حواس پنجگانه) و چه باطنى(عقل و انديشه)براى درك و دريافت
مفاهيم عالم شهود و متناسب باآن ساخته شده و از درك كامل مفاهيمى از سنخ ديگر
ناتوانند.از اين رو است كه درگزارههاى كتب آسمانى درباره مفاهيم غيبى،از استعاره و
تشبيه و به كار بردن مجاز وكنايه استفاده شده تا به گونهاى تقريبى و از باب تشبيه
نامحسوس به محسوسگزارش كنند.اين شيوه متعارفى است كه در اين گونه تشبيهها،به
تقريب بسندهمىشود و بيان يا درك تحقيقى-با اين وصف-امكان پذير نيست.
بهاجنحه
(30)،بالهاتعبير شده است،زيرا بال وسيله پرواز است و كار برد آن درنيروهايى كه
امكانات كار را فراهم مىكنند،متعارف مىباشد.بال و بازو هر دو دراين مفهوم كار برد
دارند و مفهوم حقيقى هيچ يك مقصود نيست.
هم چنين است
موقعى كه از حور و قصور و اشجار و انهار يا شعلههاى آتشدوزخ سخن به ميان
مىآيد.نمىتوان عيناً همين مفاهيمى را كه در اين سرا جرياندارد داشته باشد،بلكه
متناسب با سراى ديگر خواهد بود و اگر حقيقت آن براى ماآشكار نيست، اين از كوتاهى
فهم ما است،نه از قصور بيان قرآن.البته در اين بارهسخن بيشترى بايد گفت تا برخى
سوء تفاهمها مرتفع گردد كه با توفيق الهى در جاى خود مىآوريم (31).
4- معارف و اصول
شناخت:قرآن در رابطه با معارف و اصول شناخت مسائلىمطرح كرده كه فراتر از بينش
بشريت تا آن روز بوده و تا كنون نيز اگر رهنمود وحىنبود،معلوم نبود كه بينش بشرى
بدان راه مىيافت و شايد براى هميشه چنين باشد.
كنه ذات احديت
هرگز قابل شناخت نيست و جز از راه صفات جمال و جلال وجامعيت صفات كمال،كه همگى
توقيفى است و عقل با كمك وحى بدان راه يافته ممکننيست ،به طورى كه تا 99 اسم براى
پروردگار شناخته شده است (32) .عمده صفات جمال درآخر سوره حشر آمده است: هو الله
الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمانالرحيم.هو الله الذي لا اله
الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبارالمتكبر.سبحان الله عما
يشركون.هو الله الخالق البارىء المصور له الاسماء الحسنى،يسبح لهما في السماوات و
الارض و هو العزيز الحكيم(33)،او خداوندى است كه جز او خدايىنيست.به آن چه پنهان
و آشكار است آگاه مىباشد. رحمت او شامل ،و عنايتخاص او كامل است...او فرمان روا و
صاحب اختيارى است كه درگاه او تا سر حد قداست پاكيزه است. سلامت و امنيت را بر
جهانيان بر افراشته است.عزت و قدرتو جبروت و كبريايى او بر جهان سايه افكنده
است.از آن چه مشركان مىپندارند بهدور است.او استخداى آفريننده و سازنده و صورت
بخش همه موجودات. تمامى نشانههاى نيكى و نيك خواهى در او فراهم است.آن چه در
آسمانها و زميناست[جمله]تسبيح او مىگويند[او را ستايش مىكنند]او[بر هر چه اراده
كند]پيروز و حكمت انديش است.
راز آفرينش را در
آفرينش انسان مىتوان يافت. انسان آفريدهاى استخدا گونهكه مظهر تام صفات جمال و
جلال الهى است "اني جاعل في الارض خليفة(34)".و دايعالهى بدو سپرده شده است:" انا
عرضنا الامانة على السماوات و الارض و الجبال فابينان يحملنها و اشفقن منها و
حملها الانسان "(35).انسان را تنها شايسته يافتيم تا ودايع خودرا بدو بسپاريم.لذا
تعليماسماء(پى بردن به حقايق هستى)بدو اختصاص يافت و" علم آدم الاسماء كلها
"(36)،و خداوند او را گرامى داشت و "لقد كرمنا بني آدم"(37).و چوناو را منتسب به
خود دانست او را مسجود ملايك قرار داد" فاذا سويته و نفخت فيه منروحي فقعوا له
ساجدين "(38) .بدين سبب تمامى نيروهاى جهان هستى،چه در بالا و چهدر پايين،در
اختيار كامل او قرار گرفت و" سخر لكم ما في السماوات و ما في الارضجميعا منه
"(39).از اين رو تمامى اشيا براى انسان آفريده شده استيعنى در انساننيرويى آفريده
شده تا تمامى نيروها را در اختيار گيرد تا وجود خويش را تجلى گاهحضرت حق قرار
دهد،و تمامى صفات جمال و جلال كبريايى حق در وجود اوجلوهگر شود.خلقت الاشياء
لاجلك و خلقتك لاجلي،همه چيز را براى تو-خطاب به انسان كامل-آفريديم،و تو را براى
خود (40)،زيرا آفريدهاى كه بتواند چنانجلوه گاه حضرت حق قرار گيرد،جز انسان اين
شايستگى را نداشت،لذا درآفرينش او به خود تبريك گفت: فتبارك الله احسن
الخالقين(41).
انسان اين چنين
در قرآن توصيف شده كه در جاى ديگر چنين توصيفى از انسانارائه نشده است،و مسير حركت
انسان در بستر تاريخ،خود نشانگر صحت و شاهدصدق همين حقيقت است كه قرآن توصيف نموده
است. (2)